نمی دونم دیگه کسی به این وب سر میزنه یا نه...اما می نویسم.
رها همتون رو خیلی دوست داره...یعنی داشت.
دیروز یه نامه تو اتاقش پیدا کردم.از همه دوستاش تشکر کرده بود و گفته بود : حقمه که مسیح بهم خیانت کرد.من به خاطر فضای بد خونه مون بود که به عشق اون پناه بودم. غافل از اینکه دوستای دخترم هم می تونن کمکم کنن.یا حتی پسرایی بهتر از اون.
راستی رها از مسیح حامله بود.
بازم می نویسم.
بچه ها من در جواب نظراتتون این رو نوشتم.منظورم خاطرات شخصی رها بود.در ضمن رها اینقدر مسیح رو دوست داشت که به خاطرش خودکشی کنه.من که نمی فهمم شما از جون این وبلاگ بیچاره چی می خواین؟
چرا میخواین وبلاگ باز بمونه؟من که نمیتونم خاطرات رها رو بنویسم.
عشق زمانی زیباست که توش خیانت نباشه.اما عشق مسیح و رها اینطور نبود.میگم نبود،چون دیگه وجود نداره ونمیگم من،چون من رها نیستم.من رعنام.خواهر کوچکتر رها.خواهر دوازده ساله رها.اومدم بهتون یه خبر بدم.خوب و بدشو هرکس خودش مشخص کنه.
حتما متوجه شدین که قالب وبلاگ عوض شده.خوب من بهتون میگم چرا.چون رها مرده. آره تعجب نکنین.این حقیقت داره.به چشماتون اعتماد کنین.به عبارت دیگه،خودکشی کرده.
میدونم که رها بهتون گفته بود که مسیح رفته بوده ترکیه.خوب رها هم بدون اینکه نامزدش خبر داشته باشه،برای اینکه غافلگیرش کنه،بی خبر رفت ترکیه. خودتون میتونین حدس بزنین که اونجا چی دیده که وقتی برگشته ایران،خودکشی کرده و خودشو دار زده.
امیدوارم حالا متوجه شده باشین که چرا این قالب رو انتخاب کردم و امیدوارم که انتخابم به جا بوده باشه.
این وبلاگ فقط تا 10 روز دیگه بازه و بعد برای همیشه بسته میشه تا سرنوشت رها تنها در سینه دوستانش محفوظ باشه.همون طورکه خودش میخواست.

